تاريخ تكرار ميشود……..
موهبتيست زيستن
در زادگاه شيخ ابو دلقك كمانچه كش فوري
و شيخ اي دل اي دل تنبك تبار تنبوري
…………………………
مهد مسابقات المپيك هوش – واي!
جايي كه دست به هر دستگأه نقلي تصوير و صوت مي زني, از ان
بوق نبوغ نابغه سال مي ايد
و برگزيدگان فكري ملت
وقتي كه در كلاس اكابر حضور مي يابند
هريك به روي سينه ششصد و هفتاد و هشت كباب پز برقي
وبر دودست , ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناورز رديف كرده و مي دانند
كه ناتواني از خواص تهي دست بودنست , نه ناداني
……………………………………….
( فروغ فرخزاد )
ا گر تايپ برايم سخت نبود دوست داشتم همه شعر را برايتان بنويسم (فارسي ساز ندارم)
بوي نفت (OIL) ميديم مثل هميشه………………………
شعله كور
داستاني كه بدرد نامه (http://maroufi.malakut.org )سراسر سرگرداني مرجان بخورد ندارم , يعني نميتوانم بنويسم. چطور در سرگرداني انسان ديگر ميتوانم شريك بشوم آنهم يك مادر….ميدانم كه نميتوانم باورش كنم شايد هم وسط راه مثل يك زنداني ببرم بهش بدو بيراه بگم ….اما هست نميشود نديدش حداقل اثرش براي ما به يادگار گذاشته… , مشكل اينه كه اين بچه اثر كدام يكي از لحظات سر گرداني مرجان؟ اثر عشق مادري يا معصوميت دخترانه يا تلاش براي زندگي شرافتمندانه بعد از اين نامه……اما باقاطعيت افسانه اين كودك معلول را از حنجره روزنامه ها شنيدم و خواهيم شنيد.
و اما زن……
فكر من گاه گاه سعي در شناخت روحيات اطراف چرخ ميزند
در شناختن مردها زياد مشكل ندارم ولي سالها روحيه زنها برايم عجيب بود كه چقدر كلافه كننده در مورد مهمترين مسائل ميگويند” نميدونم”…… ولي انگار در مقابل سر سختي گاهي حماقت آلود ما مردها چيزي اجازه قاطع بودن را از آنها سلب ميكند وگاه حتي خودشان خود را بيمار تلقي ميكنند ……..اما من چيز ديگري ميبينم وراي اين دلايل …..چيزي كه مرا بياد جوهر افسانه مي اندازد………….بماند تا بعد……….