و اما زن……
فكر من گاه گاه سعي در شناخت روحيات اطراف چرخ ميزند
در شناختن مردها زياد مشكل ندارم ولي سالها روحيه زنها برايم عجيب بود كه چقدر كلافه كننده در مورد مهمترين مسائل ميگويند” نميدونم”…… ولي انگار در مقابل سر سختي گاهي حماقت آلود ما مردها چيزي اجازه قاطع بودن را از آنها سلب ميكند وگاه حتي خودشان خود را بيمار تلقي ميكنند ……..اما من چيز ديگري ميبينم وراي اين دلايل …..چيزي كه مرا بياد جوهر افسانه مي اندازد………….بماند تا بعد……….
ساره گفت،
نوامبر 2, 2006 روی 9:56 ب.ظ
سلام ممنون از اینکه به وبلاگم سر زدین . گفتین دنبال درون کودک هستی . منم هستم بودم یعنی نمیدونم ….
فقط از اینکه روز به روز دوستای خوب و مهربون پیدا می کنم خوشحالم و یه چیز دیگه دوست ندارم هیچ یک از دوستای خوبم رو از دست بدم اینم برام خیلی مهمه
باز هم سر بزن اگر دوست داشتی و در حاشیه اش فرصت که این روزها کمتر کسی دارد .
ساره گفت،
نوامبر 6, 2006 روی 5:42 ب.ظ
راستش رو بخوای یک کم گنگ نوشته بودی هرچند من عاشق گنگ نویسی هستم ولی خوب متوجه نشدم زن ها چی چی …
ببخشید که با نوشتم خنگی خودم رو ثابت کردم عزیزم
سحر گفت،
نوامبر 7, 2006 روی 7:03 ق.ظ
سلام عزيزيم.ممنون كه به وبلاگم سر زدي و تولدم و تبريك گفتي. وبلاگت زيباست با نوشته هات فوق العاده زيباترش كردي.موفق باشي.خوشحال ميشم بازم بياي و به دلكده من سر بزني.
سفری داریم در آبهای آینه
با زورقی نگران
از نیمهی تاریک در میآییم
و در نیمهی روشن به خویش میرسیم
عبور میکنیم
از خویشتن
ما تصویر میشویم
و تصویرمان به جای ما مینشیند
خدافظي.
نیایش گفت،
نوامبر 11, 2006 روی 10:14 ق.ظ
سلام
از آشنائی با شما خوشحالم.اگه وقت کردید به ما هم سری بزنید و خوشحال ترمون کنید.در مورد مطلبتون هم باید بگم :گشتم نبود نگرد نیست…!
به امید دیدار.