شعله كور
داستاني كه بدرد نامه (http://maroufi.malakut.org )سراسر سرگرداني مرجان بخورد ندارم , يعني نميتوانم بنويسم. چطور در سرگرداني انسان ديگر ميتوانم شريك بشوم آنهم يك مادر….ميدانم كه نميتوانم باورش كنم شايد هم وسط راه مثل يك زنداني ببرم بهش بدو بيراه بگم ….اما هست نميشود نديدش حداقل اثرش براي ما به يادگار گذاشته… , مشكل اينه كه اين بچه اثر كدام يكي از لحظات سر گرداني مرجان؟ اثر عشق مادري يا معصوميت دخترانه يا تلاش براي زندگي شرافتمندانه بعد از اين نامه……اما باقاطعيت افسانه اين كودك معلول را از حنجره روزنامه ها شنيدم و خواهيم شنيد.
ساره گفت،
نوامبر 16, 2006 روی 10:07 ب.ظ
سلام افسانه سرای عزیز …
ممنون ازحضور سبزی که در وبلاگ خاتون داری و متشکر !
گاهی آتش حقیقت چنان مارا می سوزاند که داغ می شویم !!
استاد گفت،
نوامبر 19, 2006 روی 2:51 ق.ظ
با سلام و احترام متقابل. از اظهار لطف شما صمیمانه سپاسگزارم. در مورد سئوال لطف فرموده و ذیل لینکهای تخصصی به home page اینجانب مراجعه فرمائید. برایتان آرزوی توفیق و بهروزی مسئلت دارم. شاد باشید.
نیایش گفت،
نوامبر 19, 2006 روی 9:33 ب.ظ
سلام
از ابراز عقیده واظهار نظرتون در مورد نیایش ممنونم
در مورد مطلبتون هم باید بکم که فهمیدن درد داره شاید اینو قبلا هم گفته باشم
ولی لازم میدونم بازم بگم بله عزیزم کسی که میفهمه درد میکشد
مرد را دردی اگر باشد خوش
درد بی دردی علاجش اتش است
حقیقت در هر کجای دنیا که باشیم حقیقت است ورنگش مثل اسمان و افتاب است.
عدم قطعیت با ماست
تا گور نیز با ما خواهد ماند
از ناف بران ما تا ابد وجود دارد
پس به شما و تمامی اهل درد تبریک میگم .
دوستدار شما نیایش.
به ستایش نیز سری بزنید.http://setayesh.wordpress.com/
بهاره گفت،
نوامبر 20, 2006 روی 1:11 ب.ظ
سلام.
وبلاگ خیلی قشنگی داری.
راستی پیتزاتم رسید.
اگه دوست داری بیا بقیه شو هم بخون.
پریا گفت،
نوامبر 23, 2006 روی 3:26 ب.ظ
سلام دوست من
من اولین باره که میام به وبت سر میزنم راستش تو اومده بودی و من هم واجب میدونستم بیام و سر بزنم
قالب وبلاگت خیلی قشنگه اینو بی تعارف میگم
اما من راستش نفهمیدم که وبلاگت در مورد چیه؟
افسانه کیه؟
به هر حال
خوشحال میشم بازم بیای پیشم دوست من
بابای
بهاره گفت،
نوامبر 24, 2006 روی 11:48 ق.ظ
سلام.
حدست اشتباه بود.
روز های بد تموم شده.
اگه دوست داشتی بیا بقیه شو بخون
بای